...   

مهم نیست همسایه ها  دسته جمعی آواز می خوانند

یا شیر حمام نیمه شبها بی بهانه گریه می کند،

اما اگر دستم به این خورشید می رسید

که هر روز زورکی از لای پرده خودش را به چشمانم می رساند،

.

.

هیچ کاری نمی کردم،

از خواب بیدار می شدم

دستهایم را زیر سرم می گذاشتم

  و قبل از هر چیز

به چرندیات مقدسی فکر می کردم

که تو می سرایی و من می پرستمش.

 

 

لینک
۱۳۸۸/٧/٩ - مستان